سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران


جاده خاطره ها

وقتی بزرگ می شوی دیگر       ..

خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده
هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان بدهی..

خجالت می کشی دلت شور
بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت میرود اگر یکروز

مردم _همانهای که خیلی بزرگ شده اند_ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند
   

وقتی بزرگ می شوی دیگر       ..

نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید
نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از

نزدیک
ببینی.. 

دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک

می کردی
.. 

 

وقتی بزرگ می شوی.. 


 قدت کوتاه می شود .آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه


های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می کنند
.. 

آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی !!و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام


شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
    

    
وقتی بزرگ می شوی    ..

 

دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و

 

یکروز یادت می افتد که تو سالهاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،

 

آنروز دیگر خیلی دیر شده است       .....

فردای آنروز تو را به خاک می دهند و
     ..

می گویند: خیلی
بزرگ شده بود......!!!!


نوشتهشدهدرپنج شنبه 89/5/14ساعت 1:6 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |


داخل جعبه مدادرنگی غوغایی بود. همه آنها بجز مداد سفید با هیجان صحبت می کردند. هر کدام از آنها می خواست ثابت کند که از بقیه قوی تر است.

مداد قرمز می گفت: اگر از این جعبه بیرون بروم و به روی کاغذ سفید برسم، همه آن را غرق خون می کنم. مداد آبی فریاد می زد: من روی آن کاغذ سفید دریای طوفانی می شوم که موجهای بلندش همه چیز را خرد می کند.

مداد نارنجی که در وسط نشسته بود، با صدای بلند گفت: اما من از همه شما قوی ترم. چون به رنگ شعله های آتش هستم. من می توانم همه جا را به آتش بکشم.

مداد سبز تیره از انتهای جعبه فریاد زد: قدرت در دستهای من است. من به رنگ تانکها و مسلسلهای بزرگ هستم.

مداد سیاه با خونسردی گفت: اما اگر من وارد میدان شوم بر همه شما غالب می شوم و همه جا را تیره و تار می کنم. بقیه مداد رنگی ها ساکت شدند. مثل این که حق با او بود. مداد سیاه از همه قوی تر بود.

در این موقع مداد زرد بلند شد و با کمی خجالت گفت: من فکر می کنم از مداد سیاه قوی تر باشم چون همرنگ خورشید هستم و نور خورشید سیاهی و تاریکی را از بین می برد. مداد رنگی ها به فکر فرو رفتند.

مداد سفید که تا به حال سکوت کرده بود، بلند شد و با صدای بلند گفت: دوستان! به نظر من قوی ترین افراد، کسانی هستند که برای دیگران آرامش و امنیت بیشتری فراهم می کنند، نه کسانی که زور بیشتری دارند و می توانند همه چیز را خراب کنند، پس رو به مداد آبی کرد و گفت: تو قدرتمندی اگر به رنگ آبی آسمان باشی، چون همه موجودات در زیر آسمان آبی احساس امنیت می کنند.

پس خطاب به مداد قرمز گفت: رنگ تو هم مظهر قدرت است. چرا که می توانی به رنگ لاله های سرخ باشی که یادگار شجاع ترین مردان روزگار است. یا به رنگ گل سرخ که نشانه عشق است. مداد سفید پس از سرفه کوتاهی به مداد سبز نگاهی کرد و گفت: تو هم قوی هستی. رنگ سبز رنگ آرامش بخش است. تو می توانی به رنگ جنگلهای سرسبز باشی که نشانه قدرت آفریننده ی آنهاست، تو می توانی به رنگ برگ درخت زیتون باشی که نشانه صلح و آرامش جهانی است، من و تو و مداد قرمز می توانیم پرچم سه رنگ سرزمینی باشیم که انسانهای پاکش خواستار صلح و دوستی اند.

همه مداد رنگی ها به آرامی سر جای خودشان قرار گرفتند و به فکر فرو رفتند. دیگر به قدرت نمی اندیشیدند بلکه این بار هر کدام فکر می کرد که چگونه می تواند زیباترین و عالی ترین طرحهای عاشقانه را رنگ آمیزی کند

 


نوشتهشدهدرشنبه 89/4/12ساعت 10:23 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

 

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد

ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد.

به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد

ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد.

به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد

ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد.

به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم

ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم.

به راحتی میشه کسی را بخشید

ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی میشه قانون را تصویب کرد

ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد.

به راحتی میشه به رویاها فکر کرد

ولی به سختی میشه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.

به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد

ولی به سختی میشه به زندگی ارزش واقعی داد.

به راحتی میشه به کسی قول داد

ولی به سختی میشه به آن قول عمل کرد.

به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد

ولی به سختی میشه آنرا نشان داد

به راحتی میشه اشتباه کرد

ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی میشه گرفت

وی به سختی میشه بخشش کرد.

به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد

ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید.

و در آخر:

به راحتی میشه این متن را خوند

ولی به سختی میشه به آن عمل کرد...


نوشتهشدهدرپنج شنبه 89/4/3ساعت 10:33 صبحتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

 

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین افتابی رو چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

اگه نصف روز هم بشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی بوته اش ازت پول نمی گیره ،چراوقتی رعدوبرق میاد تز زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرت،نه،اون می خواد ابهتشو نشون بده.

اخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد.این جوری فقط می خواد بگه منم هستم،فراموش نکن که بخاطر همین بارون که بعضی وقتها کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم،دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشو روی سرما گریه می کنه؟اونقدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه.هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه،ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟چرا ابونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تاحالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به اواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.قیمت بلیتش دل تومن!خودتو به اب و اتیش می زنی که حتی تابلوی گل اافتاب گردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل افتاب گردون رو توی طبیعت ببینی گل های افتاب گردوونی که اگه بارون بخورن نه نها رنگشون پاک نمی شن،بلکه پررنگ تر هم میشن،لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی که چون خاک روشو،شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

توکه قیمت همه چیز و با پول می سنجی تاحالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟یه چشم سالم چنده؟چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟خیلی خنده داره نه؟و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بدو بیراه می گیری؟چی خیال کردی؟پشت قبالت که ننوشتن .نه عزیز خیال کردی!اینا همه لطفه،همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری،اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو انی ازت پس بگیره.

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟چقدر باید بابت مکالمه با روزانمون با خدا پول بدیم ؟ یا این که چقدر بدیم تا بابت یک کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیریم،اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری!!



نوشتهشدهدرجمعه 89/3/21ساعت 1:59 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد،لیلی باید عاشق خدا باشد زیرا خداوند در آن دمیده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی!!!!

لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد،سرخ سرخ، گلها انار شدند،داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند،توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند. انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.

در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.

خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان که طاقت دیدن عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.

آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...

خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است

شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن

خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است

شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...

و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.

خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...

خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.

خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.

عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.

لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.

لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود. خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن !

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت.

این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

 


نوشتهشدهدرشنبه 89/3/15ساعت 3:25 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |


گنجشک با خدا قهر بود
…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد


نوشتهشدهدردوشنبه 89/3/10ساعت 9:34 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !


یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

 

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !


همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !


یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....


و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!


برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

 

 


نوشتهشدهدرسه شنبه 89/3/4ساعت 12:23 صبحتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

دارم اینجا می‌پوسم. آنقدر خاک خورده‌ام که گرد زمان روی سقف خانه‌ام نشسته است. سقف خانه‌ام زیر پای دیگران است و هر از گاهی، پنجشنبه‌ای، جمعه‌ای کسی سنگ قبرم را شست‌و‌شو می‌دهد.   
اینجا مرده‌ها آرزو می‌کنند که ای کاش هر روز، پنجشنبه و جمعه باشد، اما باور کن برای من فرقی ندارد! وقتی تو نمی‌آیی، ای کاش دو روز آخر هفته را خواب باشم و بیشتر مرده باشم! وقتی نباشی، می‌خواهم نباشم و چیزی نبینم، اما از دست روحم کلافه می‌شوم؛ او می‌بیند و به من منتقل می‌کند. بعضی وقت‌ها دوست دارم روحم را خفه کنم! دو‌دستی!
گریه نکن! همین که پس از سال‌ها آمدی، خوب است. خوبم! خوب من! اشک‌هایت که روی سنگ قبرم می‌ریزد، قلبم را به ضربان می‌آورد و دل سنگ را هم می‌شکند.           
امروز، وقتی از دور می‌آمدی و گام‌هایت را روی سقف خانه‌های همسایه‌هایم می‌گذاشتی، حس آشنا، دور و غریبی داشتم. آن دنیا هم که بودم، آهنگ قدم‌هایت مثل صدای تپش قلب بود؛ صدای زندگی و تپشی آرام.
امروز از دور که به سمت قبرم می‌آمدی، خودم را گم کرده بودم. به دست و پای روحم افتادم که: «تو را به ارواح همه این مرده‌ها، لحظه‌ای با من باش، برگرد، من به تو احتیاج دارم، باید تکانی به خودم بدهم. کسی دارد می‌آید که همه این سال‌ها چشمم به راه آمدنش پوسید.»   
روح سرکش من اما دورتر از همیشه ایستاد و من دیدم که روحم گریه می‌کند. یادم هست آن دنیا هم که بودم، روح من با تو بود! و من همان دنیا هم بعضی وقت‌ها، نه! بیشتر وقت‌ها مرده بودم! اصلاً نبودم، چون روحم با تو بود.
و حالا که بالای سرم و کنار سنگم نشسته‌ای، من و روحم هر دو عذاب می‌کشیم که دستمان به دست تو نمی‌رسد؛ هرچند آن دنیا هم نرسید! و حالا ما از دست رفته‌ایم. از دست شما! دستم دارد می‌پوسد و شاید تا حالا پوسیده باشد. دستی به خاک زیر پایت بزن و مشتی خاک بردار تا شاید ذره‌ای از خاک من و دست پوسیده‌ام با انگشت‌هایت بازی کند و از لابه‌لای آنها باز به زمین برگردد و چه حس خوبی به من «دست» می‌دهد وقتی دست خاک شده‌ام به دست تو می‌رسد!                
چه خوب شد که آمدی. من اینجا هر شب مثل آدم‌هایی که «کشته، مرده کسی هستند!» آرام و قرار ندارم. مرده‌های دیگر از دستم عاصی شده‌اند. می‌گویند شب‌ها روح من در خواب (در خواب من) راه می‌رود و مدام اسم کسی را صدا می‌زند.    
من هنوز هم بعضی وقت‌ها روحم را به سراغ تو می‌فرستم تا از دور، قدم زدن‌ها و گام برداشتن‌هایت را تماشا کند. تا بر بام تو بنشیند و به «چشم‌هایت» خیره شود و به جای من اشک بریزد.           
من تمام این سال‌ها که اینجا خاک شده‌ام، به این فکر می‌کنم که «باید فردا تو را حتماً به بهشت ببرند!» راستی! مرا کجا خواهند برد؟ مهم نیست. به جهنم! اما می‌گویند اگر کسی به بهشت برود، دیگر روی جهنم را نمی‌بیند.
و بعد تو را به بهشت می‌برند و من (چه در بهشت و چه در جهنم باشم) آرزو می‌کنم که ای کاش درختی باشم که تو زیر سایه‌اش آرام بگیری. ای کاش در میان آن همه رود و نهر روان، من جوی آب کوچک و چند شاخه‌ای باشم که از زیر پای تو می‌گذرد و چشمه‌ای باشم که زیر پای تو می‌جوشد. آری! می‌جوشم... مثل آن دنیا، یادت هست؟ چقدر «تشنه» تو بودم همیشه. و فردا اگر جوی آبی زیر پای تو باشم و وقتی از حرارت تو عبور کنم، تمام خودم را خواهم نوشید! بی‌آنکه خدا بداند!               
و شاید من تنها کسی باشم که فردا از بهشت رانده شوم! آخر، من هم آدمم!

نوشته شده توسط آقای مهدی جابری

 

  

 


نوشتهشدهدرچهارشنبه 89/2/29ساعت 10:31 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

شب های دراز بی عبادت چه کنم ؟

 

قلبم به گناه کرده عادت چه کنم ؟

 

گویند خدا گناه را می بخشد

 

گیرم که ببخشد ، ز خجالت چه کنم ؟

توی این شبا که دلاتون آسمونی میشه مارو فراموش نکنین

التماس دعا....


نوشتهشدهدرسه شنبه 89/2/21ساعت 6:23 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار
دیدم یه سایه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد
گفتی:تنهایی
گفتم:آره

گفتی:دوستات کوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!
گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی
گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟
گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی
گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)
-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش
گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری
گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟
تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟
گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟
من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن
اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو
من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،
همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی
اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم...

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی
بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی
یک کلام،خدا تو بهترینی


نوشتهشدهدرجمعه 89/2/17ساعت 1:32 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

   1   2      >
Design By : Pars Skin






AvaCode.64