سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ


جاده خاطره ها

فنجــان سردِ قهوه و دریا ...تو نیستی
 
شبگریه و سکوت و تقلا ... تو نیستی

یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز
 
یک کیفِ چرم ، دولچه گابانا ... تونیستی

یک جفت کفش ، قرمز و غمگین کنار در
 
یک پیرهن سفید سراپـــا .. تـــو نیستی

شرمنده کرد دامنِ خیست به روی بند
 
پیراهن اتو شده ام را .. تـــــو نیستی

هرشب به تخت خواب سرک می کشد تنت
 
آن پیـکر خیالی و زیبـــــــا ..تــــــــو نیستی

سیگار ، فکر ، درد ، غزل ، روزهای خوب
 
آواز ، بوسه ، پنجره ، لیلا تــــو نیستی

تنهــــا در انزوای اتاقـــــم نشسته ام
 
رویای نیمه کاره ی شبها...تو نیستی

گویی هـــــــزار سال از این خانــه رفته است
 
خورشید ، عشق ، عاطفه ، گرما ..تو نیستی

من پابه پای بغض زمین گریه می کنم
 
هر روز تا همیشه ی فردا...تو نیستی

حالا سکوت سهم من از باتو بودن است
 
محتــــاجِ یک تـرانـه ی گلپا...تو نیستی

دیگر به این نتیجه رسیدم جهنـم است
 
خانه ، حیاط ، کوچه و هرجا تو نیستی

یک میخ پشت حافظه ، یک قابِ کج شده
 
تصویر ما دوتاست کــــه حالا ...تو نیستی

سوفی صابری 

 

خاطرات دانشگاهم بروزه. اینجا بخونید


نوشتهشدهدریکشنبه 94/3/31ساعت 9:55 صبحتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

 دوستت دارم پریشان‌، شانـه می‌خواهی چه کار؟

 دام بگذاری اسیــرم‌، دانـــه می‌خواهی چه کار؟

 تــا ابد دور تــــو می‌گــــردم‌، بسوزان عشــق کــن‌

 ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 مُردم از بس شهــر را گشتـــم یکی عاقل نبود

 راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 مثل من آواره شــــــــو از چـــــاردیــــــواری درآ!

 در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 خُرد کن آیینه را در شعــــــر من خــــود را ببین

 شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 شـرم را بگـــذار و یک آغــــــوش در من گریــــه کن‌

 گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

مهدی فرجی




نوشتهشدهدرجمعه 94/3/29ساعت 5:15 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

مرا ببخش عزیزم که عاشقت شده ام

مخل ثانیــــه هــــا و دقایقت شـده ام

گذشته های قشنگت دوباره زنده شده

و در خیال خودم عشق سابقت شده ام

لیاقتیست تــو را داشتن _ فرشتــــه من _

دلم خوش است که این بار لایقت شده ام

برای رد شدن از رود تلـــــخ خاطره ها

سوار شو ؛ بگذر تا که قایقت شده ام

و باز قایق دل را به سوی عشق بران

کنون کـه همدم باد موافقت شده ام

تـــــو یادگـــار بهـاری ؛ درون بوم دلــــــم

تو دشت عاطفه ای و شقایقت شده ام

آهای دختر رویا ، آهای زندگــی ام

ببین که آینه ای از علایقت شده ام

برای اینکه مرا حس کنــــــی بصورت اشک

میان چشم تو ؛ همراه هق هقت شده ام

بـــه دل نگــیر گنــــاه مــرا الــــهه مـــهر

مرا ببخش که بد موقع عاشقت شده ام

رضا کیانی

 



نوشتهشدهدرچهارشنبه 94/3/27ساعت 1:51 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

دیگر جواب نامه هـای مرا هم....ولش کن هیچ

آخـــر خـودت بگــو مگر دل آدم...ولش کن هیچ

تا کــــی شبیه سیر و سرکــه بجوشد دلـــــم بـــی تو؟

می ترسم این سکوت و فاصله کم کم...ولش کن هیچ

شب تــــا ســـــحر درون جمــجمه ام وول می خورد

یک مشت فکر و ذکر درهم و برهم...ولش کن هیچ

حس می کنم کـــه هر دقیقه سرم گیـــج میرود

اصلا پس از تو حال من به جهنم...ولش کن هیچ

گفتــــم برای حاجتـــم بـــه خــــدا رو بینــدازم

اینقدر گریه کرده ام سر جانم...ولش کن هیچ

حالـــم از این سوال کهنه بهم میخورد دیگر

این روزها برای عالم و آدم...ولش کن هیچ

حالا طناب و چـارپــایــــه و بغضــی ترک خورده...

یک لحظه زنگ میزنم که بگویم...ولش کن هیچ!

زهرا شعبانی

 



نوشتهشدهدردوشنبه 94/3/25ساعت 10:13 صبحتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

چگونه با تــو بگویــــم کـه مردم آزاری؟

و اینکه پر شدی از واژه های تکراری؟

چگونه با تو بگویم که سطر سطر دلت

تقلبـــی شده و شکل جنس بازاری؟

 

ولـی هنوز در اندیشه ی غزل هایی.

ببین که باز هم آقا به من بدهکاری!

و دلخوشم به نگاهی که مات مانده و سرد،

بــــه روی عکس کســـی روی قاب دیواری.

دلت ترانه ی محض است یک ترانه ی محض،

کــــه هست روی لبت تا همیشه هـا جاری.

"و خواند قصه ی دل را برای من این بود"

که های ... بانوی آیینه! دوستم داری؟

چگونه با تو بگویم؟ _کمی خجالتیم _

و با اجازه ی حضار محترم ... آری...!

مریم وزیری



هشت سال جنگیدیم که وجبی از خاک و عزت ایران رو از دست ندیم...
الانم فرقی نمی کنه...
حاضر نیستیم به خاطر لقمه ای نون با منت، ذلت بپذیریم...
هزاران شهید ندادیم که الان غرب بخواد برای ما تصمیم بگیره و زیر سلطه ش بریم...
کافیه فقط غیرت داشته باشیم...


نوشتهشدهدرشنبه 94/3/23ساعت 8:13 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟

آیا زنـــی غریبه در این کوچــه‏ ها نبود؟

آن دختری کــه چند شب پیش دیده‏ اید

دمپایی‏ اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟

سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گـم شده آقا! و من چقدر

گشتم‏، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

زنبیل داشت، در صـف نان ایستاده بود

یک مشت پول خرد … نــه آقا گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه…فرار نه

اصلاً بـــــه فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شبیه خودم بود،مثل من

هـــم اسم من، ولحظه ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتـــی تنها کـــه لهجه اش

شیرین و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقیق ببین ، این نگاه خیس

یا این قیـافـــه در نظرت آشنا نبود ؟

دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من

در پشت در مزاحـــــم خواب شما نبود؟

پانته آ صفایی

 



نوشتهشدهدرپنج شنبه 94/3/21ساعت 10:37 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

موهام  روی  شانه  طوفــان  غم  رهاست

امشب شب عروسی من یا شب عزاست

دارند  از مقابل چشمــان عاشقت

با زور می برند مرا روبه راه راست

دارم عروس می شوم این آخرین شب است

این  انتهـــای  قصه تلـــخ  من  و  شماست

حتی  طنین  زلزله  ویــران  نمی کند

دیوارهای فاصله ای را که بین ماست

من بی گمان کنـــار  تو خوشبخت می شدم

اما نشد ... نشد که من و تو ... خدا نخواست ...

آن سیب کال ترش که بر روی شاخه بود

این روزها  رسیده ترین  میــوه  خداست

اما به جای باغ تـــو در ظرف میــــوه است

اما به جای دست تو در سرد خانه هاست

آیینه شمعدان و لباس ِ سفید و ... آه

این پیرزن چقدر به چشمانم آشناست

روی سرش هنوز همان چادر کشی است

دمپائی ش هنـــوز  همانطور  تا به تاست

کل می کشند یا؟... نه ! به شیون نشسته اند

امشب  شب  عروسی  من  یا  شب  عزاست

...

حالا چرا عزیز دلم بغض کرده ای ؟

این تازه روز اول و آغاز ماجراست

پانته آ صفایی

 



نوشتهشدهدرسه شنبه 94/3/19ساعت 4:15 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...

ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را....

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز

روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی

این رُژهای صورتـی دخترانه را؟...

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم

موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم

این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو

دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

یک روز با تو من همه شهر را... ولی

حالا که نیستی در و دیوار خانه را...

پانته آ صفایی

 



نوشتهشدهدرشنبه 94/3/16ساعت 11:14 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

حرفت قبول! لایق خوبی نبوده‌ام!

وقتی بدم! موافق خوبی نبوده‌ام!

 

عذرای پاکدامن اشعــــار آبـــی‌ام

من را ببخش وامق خوبی نبوده‌ام

 

فهمیدی اینکه خنده‌ی تلخم تصنعی است؟

الحـــق کـــــه من منافـق خوبـــــی نبوده‌ام!

 

 

این بادها به کهنگی‌ام طعنه می‌زنند

من بادبان قایــــق خوبـــــــی نبوده‌ام

 

 

من هیچوقت شاعر خوبی نمی‌شوم!

من هیچوقت خالــــق خوبـی نبوده‌ام!

 

 

فهمیدم اینکه فلسفه‌ی من شکستن است

هـرگـــــز دچـــــــار منطق خوبــــــی نبوده‌ام

 

 

حرفت قبول! هر چه که گفتی قبول! آه…

اما نگو کـــــه عاشق خوبـــــــی نبوده‌ام

امیر مرزبان

 



نوشتهشدهدرپنج شنبه 94/3/14ساعت 12:25 عصرتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

… و چای دغدغه عاشقانه خوبی ست

برای با تـــو نشستن بهانه خوبـی ست

حیاط آب زده ،  تخت چوبـــی و مـــن و تـــــــــــو

چه قدر بوسه، چه عصری، چه خانه خوبی ست

قبول کن! بــه خدا خانه شما سارا!

برای فاخته ها آشیانه خوبی ست

غــــروب اول آبـــان قشنگ خواهد بــــود

نسیم و نم نم باران، نشانه خوبی ست

بیا به کوچه کـه فردیس شاعری بکند

که چشم تو غزل عامیانه خوبی ست

ـ کرج سوار شو! آقا صدای ضبط اگر …

نه خیر کــم نکن آقا! ترانه خوبی ست

صدای شعله ور گل نراقـــــی و باران

فضای ملتهب و شاعرانه خوبی ست

مطابق نظر ماست هرچه هست عزیز!

قبول کن که زمانه زمانه خوبــــی ست

به خانه باز رسیدیم، چای می خواهیم

برای با تو نشستن بهانه خوبــــی ست 

حسین صادقی پناه

 



نوشتهشدهدرسه شنبه 94/3/12ساعت 11:59 صبحتوسط*سحربانو*نظرات ( ) |

   1   2   3   4      >
Design By : Pars Skin






AvaCode.64